کنار پنجره نشسته ام و نسیمی خنک صورتم را نوازش می کند باران می بارد و غصه های دل آسمان
را بر می دارد ، چه محبوبست و عاشق پرور . به عشقبازی برگ درختان و باد که نگاه می کنم به
آرامش و احساسشان قبطه میخورم که چه پاکند و زلال و این قطره اشکهای سمایی با آنها چه
دوستی نزدیکی دارند حال چرا همین پاکترین اشکهای دنیا آنقدر می بارند و می بارند تا به سیلی
عظیم تبدیل می شوند جان می گیرند و ویران می کنند . نمی دانم...........................
ولیکن تو مرا بارانی کن . بارانی که می بارد ، تا به آرامش برسد و آرام کند و نه آن باران که طغیان
می کند و درهم می شکند 
|
+| نوشته شده توسط
الهام در
|