چه مسرور و چه خرسندم من امشب
از او داغ سخن جویم من امشب
تفآل می زنم بر حافظ و بر جمع یاران
تلاوت می کنم اشعار او از روح و از جان
صفا می بخشدم آن مستی اشعار خیام
برونم می برد از خود و زان دنیای اوهام
خداوندا ! تو بر این جملگی پایان عطفی
که تا آخر به جام زندگی مهری و لطفی
مرا امشب عجب لذت فرستادی تو ای دوست
به قلب خود شعف بینم از آن روست
که بامن این زبان در بی کسی از تو سخن گفت
خدا را می توان در دلستانیها چنان جست
کنون ، مستم کن از این باده ناب
که مادامی بنوشم می، شوم بی عقل بی تاب
به مستی ، راستی را پیشه خواهم کرد
و زان پاکی ، به خود اندیشه خواهم کرد
|
+| نوشته شده توسط
الهام در
|