خداحافظ بگو ای شهر شیرین و دل افروز
تو ای کاشانه من ، عشق جانسوز
عزیزانم به دستت میسپارم ای دیار پاکی و دل
به سوی سرنوشتم میشتابم به امید نوای حق و باطل
زمینت را ببوسم ، ای هوای خوش پس از باران
که شاید او رساند پیام عشق من بر جمع یاران
تو از روی وفا روزی مرا بازم طلب کن
در آن روز به گرمیها مرا غرق طرب کن
که من نیز از درون وصلم به آن پاکی خاکم
ولی چاره چه جویم بدور از فخر و مال و قلب نا پاکم
از اینجا می روم در گوشه ای تنها و آرام
رها گردم ز خشم و نگاه خالی و آئینه اوهام
طلب دارم ز الطاف سلام آن ماه تابان
نباشد جز صفا و عشق و هستی در آن کوی و خیابان
خداحافظ تو را ای مهد دیرین و شکر ریز
به خاک پاک خود بر گردنم سحری بیاویز
|
+| نوشته شده توسط
الهام در
|