من و تو با همیم اما ز یکدیگر جدائیم به گرداب درون هر دو گرفتار بلائیم
تو خود دادی صداقت را به مرداب رها کن آن خطا ، احساس دریاب
مرا چون خود تصور کردی ای یار به کیش تو در آمد خوی و پندار
به روزی که وصالت شهد شیرین شد به سر تنها ، هوای روز رنگین شد
ندانستم که تا دورم ز تو ، نزدت عزیزم ولی فردا زدست شکوه هایت در گریزم
به جنجالی درافتادم در آن راه تباهی که خوددرمانده وناچارمیدیدم به چاهی
تو نیز از حال من آگاه بودی
ولیکن عاشق و شیدا نبودی
کنون چشمم ببندم بر دل خویش که با عقلم شوم درمان دل ریش
تو تنها با خودت فکر خطر کن ز پیمان دل و عهد وفاداری حضر کن
پس از این میروم خاموش و سنگین دل که خودرا دورسازم ز آن دنیای بی حاصل
|
+| نوشته شده توسط
الهام در
|