تو ای شمعی که دائم در گدازی
به دور از داد و قال و فخر و نازی
که در دل آتشی داری فروزان
خموشان را چه آگاهی ز سوزان
در آن روزی که معشوقی بیفروخت
به خشم او دل عاشق چه می سوخت
بر آن شد عاشق مجنون بی دل
بخواند حال خویش چون شمع خوشدل
بگفتا در دل خود ، همچو شمعی در گدازم
ولی جانا ، کجا دانی که من غرق نیازم
از او آهسته پرسیدم که ای مهد محبت
مگرتاپیش ازاین بودت نشانی زبی تابی و محنت
چنان با آتش قلبت سخن گفتی تو از شمع
که او تنها سکوت است و صفا و گرمی جمع
بده گوشت به من ای بی سر و سامان طاهر
کنم چشم تو را بینا در این میدان باطل
ز عشق و عاشقی سودی نبینی ای عزیز دل
جزاینکه عقل خود در آب بینی وهم و بی حاصل
بسان شمع سوزان ، فروتن باش و نورانی
بگو تنها تو با ستار ، خصوص اسرار پنهانی
که او عشق است و معبود و شکیبایی
برو این ره که می یابی کمال و رازشیدایی
|
+| نوشته شده توسط
الهام در
|